کلیه مطالب این سایت فاقد اعتبار و از رده خارج است. تعطیل کامل


آذر 1401
شن یک دو سه چهار پنج جم
 << < جاری> >>
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30    



جستجو



 



 

۲-۳-۲- انواع جهت گیری هدف

 

هدف رفتار ( رفتار هدفی ) می‌تواند در دو نوع طبقه بندی شود: تسلط یابی و عملکردی. هدف تسلط یابی به سمت یادگیری تا آنجا که ممکن است برای دستیابی به پیشرفت خود، صرفنظر از عملکرد دیگران، جهت گیری می شود. جهت گیری هدفی عملکردی، بر مقایسه اجتماعی و رقابت ها با هدف عمده، عملکرد بالاتری نسبت به دیگران در تکلیف داشتن، متمرکز است( کایلان، میدلسون و میدگلی، ۲۰۰۲ ).هدف عملکردی اغلب به دو نوع جدا می شود. عملکرد نزدیک شدن ( عملکرد رویکرد) و دوری از عملکرد ( عملکرد اجتناب )، فردی که یک هدف عملکرد ـ رویکرد عملکرد ( نزدیک شد ) را دارد، برای دستیابی به قضاوت مطلوب و نگاه های خوب دیگران برانگیخته می شود، در حالی که فردی که یک هدف عملکرد اجتناب دارد، برای جلوگیری از نگاه به دیگران و قضاوت‌های نامطلوب آن ها، برانگیخته می شود. در برخی موارد، افراد اهداف متعدد دارند. برای مثال، آن ها می خواهند دانش یا مهارت‌های خود را بهبود بخشند، نگاه مثبت دیگران را به طرف خود به دست آورند، و هر چیزی که باعث شرمساری آن ها می‌شوند را انجام ندهند ( آندرمن و مییر، ۱۹۹۴ ؛ هیومن[۴۸]، ۱۹۹۴؛ هیدی و هاراکودیچ، ۲۰۰۲ ).

 

۲-۳-۳- تقسیم بندی جهت گیری هداف

 

در طول تکامل نظریه جهت گیری هدف پیشرفت، اهداف به صورت های گوناگون تقسیم بندی شده اند، بعضی از گروه ها به طور کل به بعد تعریف و جنبه گرایشی بعد ارزش گذاری ارجاع داشته اند و بعضی هر دو بعد تعریف و ارزش گذاری را مد نظر قرار داده‌اند. در آخرین تقسیم بندی که توسط الیوت[۴۹] و الیوت و م کگریگورصورت گرفت، الگوی چهار وجهی اهداف پیشرفت به وجود آمد. در این الگو چهارگانه اهداف پیشرفت تسلط- گرایش، تسلط- اجتناب، عملکرد- گرایش و عملکرد- اجتناب هستند. در اهداف تسلط- گرایش، فرد به دنبال بهبود شایستگ ی های خود در تکالیف است، آنان به یادگیری برای خود یادگیری علاقه دارند و خود را درگیر تکالیف چالش برانگیز می‌کنند.(الیوت،۱۹۹۹) در اهداف تسلط- اجتناب، شایستگی به صورت تسلط کامل به تکالیف تعریف م ی شود و تمام تلاش افراد برای دوری گزیدن از خطا و اشتباه معطوف است. ترس از نفهمیدن مطالب، شکست در یادگیری و فراموشی از ویژگ ی های این نوع جهت گیری است(الیوت و هاراکویتز[۵۰] ،۱۹۹۶). جهت گیری هدف عملکرد- گرایش، بر تأیید عملکرد و کسب قضاوت مطلوب دیگران درباره عملکردهای شخصی تأکید دارد. محوریت این جهت گیری بر کسب قضاوت مثبت دیگران و توجه به مقایسه های اجتماعی (بهتر از دیگران بودن) قرار دارد (الیوت و چرچ[۵۱]، ۱۹۹۷). در جهت گیری عملکرد- اجتناب، شایستگی به معنای اجتناب از شکست است و هسته اصلی، توجه به مقایسه اجتماعی است؛ لیکن تأکید بر گریز از حقارت و نگریسته شدن به عنوان فردی کندآموز محوریت این [ جهت گیری هدف است ].(چرچ؛ الیوت و گابل[۵۲]، ۲۰۰۱).

 

۲-۳-۴- جهت گیری هدف و انگیزه پیشرفت

 

در چند دهه اخیر نظریه جهت گیری هدف (آمز ؛۱۹۹۲الف ؛ نیکلز، ۱۹۸۶) به عنوان یکی از دیدگاه های مهم در زمینه انگیزش پیشرفت و به خصوص، انگیزش تحصیلی پدیدار شد(کاپلان و ماهر[۵۳]، ۲۰۰۷).

 

در سال های اخیر پژوهش های زیادی به تبیین این سازه و همچنین پیشایندها (آمز، ۱۹۹۲ ؛ مک اینرنی، راچ، مک اینرنی و مارش[۵۴]، ۱۹۹۷ ؛ مک اینرنی، هینکلی، داوسون و ون اتن ۱۹۹۸) و پیامدهای (پینتریچ و گارسیا ۱۹۹۴،۱۹۹۱ الیوت و هاراکوئیکز، ۱۹۹۶) آن پرداخته‌اند. پژوهش های انجام شده در این حوزه نشان می‌دهد که هدف گرایی پیامدهای شناختی، هیجانی و انگیزشی در افراد دارد. به عبارت دیگر جهت گیری هدف افراد هم عملکرد تحصیلی آن ها و هم میزان رضایت و احساس شادمانی آن ها را تحت تأثیر قرار می‌دهد. از این رو شناخت ای نگونه ارتباطات یکی از محورهای پژوهشی بوده است. اگرچه در خصوص پیامدهای شناختی و انگیزشی هدف گرایی شمار پژوهش ها کم نیست، اما این کمبود در حوزه رابطه جهت گیری هدف با شادی (ب ه خصوص مؤلفه های هیجانی و شناختی آن)، ب هعنوان مهمترین شاخص هیجانی و سلامت روان در فراگیران، مشهود است. در حقیقت اگرچه برخی پژوهش ها به صورت پراکنده و ضمنی ‌به این رابطه پرداخته‌اند (شلدون و الیوت، ۱۹۹۰ ؛ کاپلان، میدلی و میدلتون[۵۵]، ۲۰۰۱ ؛ سوینی، آرو و نیمیویرتا[۵۶]، ۲۰۰۸، موراتیدیس، ونستینکیست، لنز و آویل[۵۷]، ۲۰۰۹ )، اما بررسی ها، به صورت جامع و روشن صورت نگرفته است. به عنوان مثال شلدون والیوت ( ۱۹۹۰ ) در پژوهشی با ارائه مدل خودهماهنگ سازی، برگرفته شده از نظریه خودتعیینی دسی و ریان ( ۱۹۸۵ )، تأثیر هدفمندی بر احساس به کامی را بررسی کردند، اما محدودیت عمده این پژوهش نبودن تمایز بین اهداف بود. در واقع در مدل شلدون[۵۸] و الیوت ( ۱۹۹۹) اهداف صرفاً از این نظر که خود فرد آن ها را انتخاب کرده باشد اهمیت می‌یابند و توجهی به نوع آن ها نشده است. ‌بنابرین‏ در این پژوهش با تعیین نوع اهداف در قالب الگوی چهاروجهی اهداف، سعی شد رابطه اهداف با شادی به طور خاص تر و روشن تر تبیین شود. علاوه بر این در بررسی های به عمل آمده و در خصوص پیشایندها یا پیش‌بینی کننده های هدف گرایی، به دو عامل فردی و محیطی اشاره ش ده است. از جمله عوامل فردی مؤثر بر این سازه، ساختار هویتی یا پنداره فرد از خودش است که تأثیر آن بر جهت گیری هدف ب ه گونه ای ضمنی و نظری مورد تأیید قرار گرفته است (بویکرتس،۱۹۹۸ مارکوس و کیتایاما ۱۹۹۱، برور و گاردنر[۵۹]، ۱۹۹۶ ) در این پژوهش ها (به استثنای پژوهش جوکار و لطیفیان، ۱۳۸۲ ) یا جهت گیری هدف به طور خاص مورد نظر نبوده است و فرایندها و کن شهای شناختی انگیزشی که در شکل گیری اهداف نقش دارند، بررسی شده اند و یا جهت گیری هدف در چارچوب مد لهای اولیه بررسی شده است. ‌بنابرین‏ با توجه به اینکه در قالب مدل چهار وجهی اهدا، ف کمتر به عوامل شخصیتی و هویتی به عنوان عوامل فردی م ؤثر بر جهت گیری هدف پرداخته شده است، در این پژوهش نقش ابعاد هویت در انواع جهت گیری بررسی شده است. دلیل انتخاب این عوامل آن بود که مطابق نظر مارکوس و کیتایاما ( ۱۹۹۱ )، انگیزش و هیجانات فرد تحت تأثیر ساختار فرهنگی خود است که در ابعاد هویت تبلور می‌یابد. با نگاهی به مبانی نظری موجود، جهت گیری هدف به عنوان یک متغیر انگیزشی ممکن است نقش واسطه ای را بین ابعاد هویت (به عنوان پیشایند جهت گیری هدف) و مؤلفه هیجانی شادی (به عنوان پیامد هیجانی جهت گیری هدف) ایفا کند(جوکار، ۱۳۸۱).

موضوعات: بدون موضوع  لینک ثابت
[یکشنبه 1401-09-20] [ 05:45:00 ق.ظ ]




 

قضاوتی / ادراکی(J-P)[108] : استرنبرگ(۲۰۰۱) بیان می‌کند این محور به تفسیر اطلاعات مربوط می‌شود. افراد ادراکی مایلند بیشتر به اطلاعات مربوط به محیط تکیه کنند، در حالی که افراد قضاوتی مایلند تفسیرهای خود را فراتر از اطلاعات موجود ارائه دهند و به نظر کلارک(۲۰۰۰) افراد قضاوتی خودانگیخنه هستند، برای انجام تکالیف به دانش خود زیاد تکیه می‌کنند، آن ها برای کارشان طرح می‌دهند و به سرعت بر اساس آن عمل می‌کنند. یادگیرندگان ادراکی امور زیادی را همزمان انجام می‌دهند و می خواهند درباره آن ها همه چیز را بدانند و اغلب به سختی و به ندرت آن تکالیف را به پایان می رسانند. اغلب انجام امور را به تعویق می اندازند، البته تنبل نیسـتند فقط تلاش زیاد برای یافتن اطلاعات وقت آن ها را می‌گیرد(نقل از عبادی،۱۳۸۴).

 

طبقه بندی شخصیت بر اساس نظریه های صفات

 

رویکرد صفات در شخصیت گاهی به عنوان رویکرد توصیفی در نظر گرفته می شود زیرا بیشتر به بررسی وضعیت وجودی او می پردازد تا بررسی و کشف مکانیزم های اساسی روانشناختی او که در رویکرد روانکاوی و انسان گرایی معمول است(فانتانا[۱۰۹]،۲۰۰۰؛ نقل از محمدی،۱۳۸۵).

 

در فرهنگ لغت، صفت به عنوان کیفیت یا ویژگی متمایز کننده یک شخص از دیگران ترجمه شده است. الگوهای همسان افراد در رفتار، احساسات و افکار نیز به عنوان صفات شخصیت تعریف شده است و همچنین آمادگی های کلی در پاسخ به محرک ها به طرق خاص نیز به عنوان صفت پذیرفته شده است(جوادی و کدیور، ۱۳۸۲). آلپورت(۱۹۶۱) صفت را چنین تعریف می‌کند: «یک سیستم عصبی- روانی تعمیم و تمرکز یافته است که می‌تواند چندین تحریک را از نظر کنشی یکسان سازد و وجوه پایدار رفتار انطباقی و معنی‌دار را به وجود آورد و هدایت کند»( نقل از محمدی،۱۳۸۵).

 

بر اساس تعاریف فوق می توان چنین نتیجه گرفت که صفات می‌تواند پاسخ های نسبتا یکسانی را به وجود آورده و سه کارکرد عمده داشته باشد:

 

    1. خلاصه کردن رفتار فرد

 

    1. پیش‌بینی رفتار فرد

 

  1. تبیین رفتار فرد

یکی از دلایل محبوبیت مفاهیم صفات این است که راه های صرفه جویانه ای برای خلاصه کردن تفاوت‌های افراد از یکدیگر فراهم می‌کند (جوادی و کدیور،۱۳۸۲).

 

نظریه شخصیتی آلپورت[۱۱۰]

 

گوردون آلپورت (۱۹۵۵) اولین کسی است که در دهه ۱۹۳۰شخصیت را به صورت رسمی و نظام یافته در دانشگاه هاروارد مطالعه کرد. او در کتاب الگو و رشد شخصیت ، در حدود ۵۰ تعریف از شخصیت را قبل از ارائه تعریف خود بررسی کرد و سپس تعریف خود را ‌به این شکل ارائه نمود «شخصیت ساختاری پویا، درون فردی و متشکل از سیستم های روانی ـ جسمانی است که رفتار و افکار مشخصه فرد را تعیین می‌کند» (نقل از شولتز و شولتز،۱۳۸۴).

 

آلپورت در نظریه خود به نقش صفات بیشتر تأکید می‌کند زیرا صفات را مهم ترین عامل انگیزش شخصیت می‌داند که رفتار را جهت می‌دهد. آلپورت صفات را جزئی از واحد های اصلی شخصیت برمی‌شمارد. او صفات را در دوران کودکی بیشتر به جنبه‌های زیستی ربط می‌دهد ولی در بزرگسالی جنبه‌های روانی را غالب می‌داند (شاملو، ۱۳۸۲).

 

آلپورت شخصیت را مجزا یا ناپیوسته می‌دانست. به عقیده او نه تنها هر کسی از دیگران مجزا و متمایز است، بلکه هر فرد بزرگسالی از گذشته خود جداست. او معتقد به پیوستار شخصیت بین کودکی و بزرگسالی نیست. رفتار کودک را امیال و بازتاب های زیستی ابتدایی سوق می هند در حالی که عملکرد فرد بزرگسال از نظر ماهیت، بیشتر روان شناختی است. به عبارت دیگر دو نوع شخصیت وجود دارد : یکی برای کودکی و دیگری برای بزرگسالی. تجربیات کودکی، شخصیت بزرگسالی را محدود نمی کنند. ‌بنابرین‏ آلپورت نظر منحصر به فردی درباره ماهیت شخصیت دارد. او به جای ناهشیار بر هشیار و به جای گذشته بر حال و آینده تأکید دارد. او به جای اینکه عمومیت یا شباهت هایی را در ‌گروه‌های بزرگی از افراد مطرح کند، بر بی‌همتایی شخصیت تأکید کرد و ترجیح داد به جای شخصیت نابهنجار، شخصیت بهنجار را بررسی کند (شولتز وشولتز، ۱۳۸۴).

 

طبق نظر آلپورت صفات دارای چهار مشخصه می‌باشند:

 

    1. واقعی بودن صفات: صفات صرفا برچسب ها و یا سازه‌های فرضی نیستند که انسان ها آن را به زبان می آورند بلکه واقعیت هایی هستند که در درون هر شخص وجود دارند.

 

    1. تعیین کننده یا علت رفتار هستند: همان طور که در بالا ذکر گردید آلپورت عقیده داشت که صفات رفتار انسان‌ها را راه انداخته و آن را هدایت می‌کنند.

 

    1. صفات مستقل از یکدیگر نیستند: صفات کاملا از یکدیگر جدا نیستند بلکه یک همبستگی و همپوشانی میان آن ها وجود دارد و به طور نسبی از یکدیگر متمایز می‌شوند.

 

  1. به طور تجربی ثابت می‌شوند: وقتی که از واقعی بودن صفات یاد می‌کنیم باید امکان اثبات وجود و ماهیت آن ها را نیز داشته باشیم. آلپورت سه معیار برای اثبات وجود صفات معرفی می‌کند:

الف) فراوانی: یعنی افراد به طور مکرر صفات را تجربه می‌کنند.

 

ب) شدت: به شدت واکنش یا رفتاری اشاره می‌کند که افراد در پاسخ به محرک های مختلف از خود بروز می‌دهند.

 

ج) عرصه موقعیت ها: افراد در موقعیت های خاص نوع خاصی از واکنش را نشان می‌دهند(هرگنهان و السون،۱۹۹۹؛ نقل از محمدی،۱۳۸۵).

 

آلپورت(۱۹۷۱) بیش از ۱۸۰۰۰ لغت مربوط به صفات را در ادبیات و بیش از ۴۵۰۰ لغت مربوط به صفات را که در میان عامه مردم استعمال می شد، مشخص کرد (فانتانا،۲۰۰۰؛ نقل از محمدی،۱۳۸۵).

 

صفات شخصیتی آلپورت

 

آلپورت، صفات شخصیت را آمادگی هایی برای پاسخ دادن به شیوه یکسان یا مشابه به محرک‌های مختلف، تعریف می‌کند. به عبارت دیگر، صفات، شیوه های باثبات و با دوام واکنش نشان دادن به محیط هستند. او ابتدا دو نوع صفت را مطرح کرد: صفات فردی[۱۱۱] و صفات مشترک[۱۱۲]. صفات فردی منحصر به فرد هستند و منش فرد را توصیف می‌کنند. صفات مشترک صفاتی هستند که تعدادی از افراد مانند اعضای یک فرهنگ، در آن سهیم اند (شولتز و شولتز،۱۳۸۴).

 

آلپورت ‌به این نتیجه رسید که صفات نامیدنِ این پدیده ها ممکن است موجب سردرگمی شود ‌بنابرین‏ بعدها واژگان خود را اصلاح کرد. او صفات مشترک را صفات و صفات فردی را آمادگیهای شخصی[۱۱۳] نامید. تمام آمادگیهای شخصی ما شدت و اهمیت برابری ندارند. امکان دارد آن ها آمادگی بنیادی[۱۱۴] ، آمادگی اصلی [۱۱۵] یا آمادگی ثانوی[۱۱۶] باشند.

 

آمادگی بنیادی : به قدری فراگیر و با نفوذ است که تقریبا با تمام جنبه‌های زندگی فرد در ارتباط است. آلپورت آن را «تمایل حاکم» نامید، نیروی قدرتمندی که بر رفتار حاکم است. او در این مورد به نمونه های سادیسم و میهن پرستی کورکورانه (شوینیسم) اشاره کرد. هر کسی از تمایل حاکم برخوردار نیست و آنهایی که از آن برخوردارند ممکن است در هر موقعیتی آن را نشان ندهند.

موضوعات: بدون موضوع  لینک ثابت
 [ 02:30:00 ق.ظ ]